ساراسارا، تا این لحظه: 17 سال و 3 روز سن داره

سارا عزيز مامان و بابا

يك شب وحشتناك

1391/4/5 11:39
نویسنده : فتوگرافی متین
173 بازدید
اشتراک گذاری

سلام سارا خانوم اگه بدوني ديشب چه كارهايي انجام دادي خودت از خودت مي ترسي بذار تا برات بگم همش لجبازي و زبون درازي مي كردي نمي دونم چرا آنقدر بدي كردي كه حسابي من و بابا رو عصباني كرده بودي سارا خانوم آخه اين كار چيه كه مي كني بايد شب ساعت 9 تا 10

ديگه بگيري بخوابي حالا بذار تا ديشب و برات بگم 

آنقدر اذيت كرده بودي كه من با شما قهر بعدش رفتم جا براي خودم انداختم و گرفتم

خوابيدم تقريباً ساعت 12 شب بود بعد بابا هم گرفت خوابيد ولي شما اصلاً همش چراغ ها رو مي رفتي

روشن مي كردي و من و بابا دعوات مي كرديم ولي اصلاً حرف به گوش شما نمي رفت كه نمي رفت

دوباره بلند مي شدي و مي رفتي و روشن مي كردي خلاصه بالاخره راضي شدي كه خاموش باشه ولي بعدش آمدي سراغ من و افتادي به جونم و همش مامان و گاز مي گرفتي ولي 

من هيچي بهت نمي گفتم همش روم مي كردم اونور ولي شما باز مي آمدي سمتم خلاصه ديگه صبرم

تموم شد و حسابي عصباني شدم . ولي شما اصلاً‌ انگار نه انگار نه گريه اي نه

دادي  هيچي هيچي فقط به من گفتي باشه مي رم بابا رو گاز مي گرم خلاصه

رفتي سراغ باباي بيچاره و هي از دستاش گاز گرفتي تا اينكه اونم عصباني شد و دعوات كرد دوباره

برگشتي پيش خودم و يك گاز حسابي از من گرفتي كه واقعاً اشكم و درآوردي

منم گريه كنان بلند شدم و رفتم توي اتاق شما گرفتم خوابيدم ولي شما بازهم با پرويي تمام اومدي و

چراغ اتاقت و روشن كردي و گفتي مي خوام پيشت باشم مامان و هي بوسم كردي ولي من ديگه باهات

آشتي نكردم خلاصه پاشدم رفتم توي آشپزخانه و يك هلو با پرتقال آوردم و با همديگه نشستيم خورديم و

بعدش رفتي دستشويي و بالاخره گرفتي خوابيدي فكر مي كني ساعت چند بود كه خوابيدي بله ساعت 3

صبح بود خانوم خانوما نمي دونم چرا چند روزي هست كه بداخلاقي مي كني

براي چي نمي دانم و اين مسئله من و خيلي عذاب مي ده و از هركسي هم مي پرسم مي گه سنش

هست ديگه عيبي نداره ولي سارا خانوم من ديگه خيلي بيش از حد فكر نمي كنم درست باشه بايد يك

راه حلي براش پيدا كنم . صبح من بلند شدم و رفتم سر كار نمي دونم كه به سارا خانوم و مامان جونش

چه مي گذرد فقط خدا كنه كه مامان جون و اذيت نكنه .

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

ستاره زمینی
11 تیر 91 10:26
سلام عزیزم تو یه سنی بچه ها اینطوری میشند.سخت نگیر این نیز بگذرد.